پیمان

بگشای لب از لب باز، این بلبل دل‌خون را
آهسته به گوشش خوان، راز دل مجنون را
وقتی که خوش و شادی، از باده خون رنگی
یک جرعه به خاکت ریز، از یاد نبر خون را
تنهای خیابانی، مجموعه ویرانی، ای یار دبستانی
برخیز و به پایان بر، افسانه و افسون را
ما مردم دل‌خون را صد بار شکستند و
یک بار بیا بشکن، کاخِ خزفِ دون را
بسیار کسان بردند، بر دست به گورستان
امروز به خاک افکن، آوازه فرعون را
#مهدی_مرسلی

نوازش

دریاچه قو را
آرام می زد با پیانو راوی مشهور
در دستهایت دست دیگر بود و پاهایت
همراه پاهایش تمام صحنه را طی کرد...
بی خواب شد یک شاعر مغرور
در نیمه راه خواب خود ناگه پرید از جا
...
در بهت این صبح سکوت آلود
مردان همه خوابند و خواب مردگان بیدار
راوی کنار نعش خود فواره می بیند
شاعر کنار بسترش دریاچه دیوار
با چشم غمگین و لب دلخسته از لبخند
با اشک خشک و با گلوی بغض
شاعر شدن در بستری با خویش
دور از ملایک دورتر از عشق ...
شاعر ته گنداب با خود زار می‌گرید
در ضجه‌هایش یاس چون فواره‌ای متروک
پیش از فرود و اوج در خود اشک می‌ریزد
مطرود مرگ و زندگی
محکوم درد و عشق
با خویش و در خود مستتر چیزی نمی‌گوید
...
بغض مرا دریاب ای نامستتر در من
حرف مرا برتاب ای کانون دلتنگی
در من دوباره یک نفر آواز می‌خواند
آواز قو در برکه‌ای متروک
آواز قو در
برکه‌ی اندوه
آواز قو
در آخرين دیدار
#مهدی_مرسلی

روز کارگر

بار سنگ
دست خشت
پا ستون ترک ترک فرسوده
کمر چون چفته های مو دو تا از بار
کف پا مثل قلب عاشقان خونین
نگاه از عاطفه سرشار
ولی غمگین و محنت بار
پدر در بغض‌های خیس و خون آلود من دیگر نمی‌گنجد
پدر در دستهایش بوسه زاری نیک می باید
نه این دستان چون خشتی که چاک خستگی دارد.
آهش را پشت دود سیگار بیرون می‌دهد
بی صدا، پنهان
چنان که هرچه گوش کنی نشنوی
آرام گام برمی‌دارد، تو بگویی اطمینان، نه خستگی
مردانگی را در کجا می‌جویی؟
در شعرهای حماسی؟
در چاک چاک شمشیر؟
در شیهه اسب؟
در گرومب گرومب و اسلحه و خمپاره؟
مردانگی در دستان کارگر است
در استخوانی که تیر می‌کشد
در دستی که خلیده می‌شود و نمی‌ایستد از تقلا
در پایی که می‌لنگد
در دردی که در گفتن نمی‌گنجد . . .
آه ... بغض من چرا امان نوشتن نمی‌دهد ...
ما قد کشیده‌ایم تا دوردستها را بینیم
چشمانمان کور شده است
گزگز پا و اندوه درد نامتناهی نان را نمی‌بینیم
ما با چشمهای کور، از دو راهی‌های بی حاصل و دورهای باطل برمی‌گردیم
.
.
.
#مهدی_مرسلی

دچار

کجا رود شب تلخ به خود دچار شده
شبی که روی سکوت خودش هوار شده
کدام تابش غمگین به خود بتاباند،
مگر که زنده کند روح داغدار شده
هجوم تلخ غمش را چگونه فرساید
کسی که مرده و بر خویش سوگوار شده
کجا رود تن چشمه؟ کدام جوی حقیر👇
ندیده خواب که یک صبح جویبار شده؟
بیا گذر کن از اینها سکوت کن شاعر
کجاست شاعر شعری که خود حصار شده
به زیر پایه گلدان همیشه گنداب است
"قسم به لرزش گلبرگ بی قرار شده"
#مهدی_مرسلی

نان و سیب

در دستهای خسته من بوی نان و سیب
دستان گرم تو تا ته درون جیب
دستان خسته من لرز می‌کنند ...
اخراج از بهشت و تقلای بی نصیب 
دستان نرم و سفید تو بوسه زار
دستان زبر و پینه‌دار من اما کمی نجیب
شب تیغ دستهام خراشد تن تو را
لبهای خسته‌ام بنوازد نتی عجیب
باید که بگذرد تب این روزهای تلخ
باید دوباره ناله کنم، آه! من یجیب؟
پیچم به خویش چو ماری تنش عطش
شاید که مرهمی بنهد بر تنم طبیب
باید که دست به دستم نهی، همین؟ همین!
باید زنیم بر سر جلادمان نهیب!!
#مهدی_مرسلی
@morsali_mehdi

ای زخم خون چکنده ناسور، شب بخیر
برخوان مرا دوباره از این گور، شب بخیر
ای شعر پر حرارت و زیبا، حدیث درد
مفلوک بی علاقه مغرور شب بخیر
پای درخت ماه نشستم بیایی و... 
شق القمر کننده معذور شب بخیر
با کرمهای شب زده، خفاش آرزو 
همدم شدم در این شب ناجور شب بخیر
تنپوش درد بر تن جسمت چگونه است
بغض نهفته در تن تنبور، شب بخیر
گیرم شکسته ای و کمی درد می کنی
ای قلب خوش تپنده مزدور شب بخیر
ای روح شاد ای تن بی درد ای دریغ 
مردارخوار خفته ی در گور شب بخیر
#مهدی_مرسلی

راه بی برگشت

راه می‌افتم
بی آنکه بدانم به کجا
و کسی بداند
پای در راه می‌گذارم
پیاده
دوست دارم هیچ کس نداند کجا می‌روم
پای در کوه می‌گذارم
خلوت نیست
پیش می‌روم
خلوت تر می‌شود
پیش‌تر می‌روم
خلوت است
بالاتر
از قله عبور می‌کنم
درختزاری است
خلوت از آدمی
می‌روم
رسیده مردی در راه است
از او می پرسم به کجا می‌روم
و او می‌گوید به آنجا که من از آن می‌آیم
می پرسم تو از کجا آمده ای؟
از آنجا که تو به سویش می‌روی
خوشحال قدم بر می دارم
علفها و درختچه‌ها به ارتفاع سینه ام رسیده‌اند
بالاتر... تا سرم
بالاتر
لای درختچه‌ها و علفها راه می‌روم
حس ماری را دارم، میان بوته‌ها 
می‌روم
نمی‌دانم
درختچه‌ها بزرگ می‌شوند 
یا من کوچک می‌شوم
اکنون، همه چیز و همه کس
پشت این درختزار گم شده‌اند. 
دلم برای گم شده ها می سوزد
اما میل یافتنشان را ندارم
تنهایی بی‌انتهای خویش  را با خود می‌برم
سنگین ولی مطمئن
دره‌ای دهان باز می‌کند
مشتاق تک تک دره‌های جهانم
و طعم تلخ بوسه‌هایشان 
بوسه‌های کوچک و فریبناک ...


#مهدی_مرسلی

تخت نرد

دو زوج پیر در استیج بار می رقصند
به ناز و عشوه و اندوه و گاه با ترفند
و تخت نرد من و تو کنار یک تخت و 
هزار راه که بسته است با دو تا هرچند
من و تو تنگ کنار همیم و در بازی
تو شاه مهره دل را نموده ای در بند
دو چشم من به لبانت، به رقص آوازت
و خیز نرم خیال از دو برگ شاه پسند
نگاه مضطرب تو به چرخش تاس و 
شبی که کاش دمی در سپیده اش ندمند
فرود تلخ و خوشی بود و گوییا شیرین،
حدیث رفتن بر تخت با دو حبه قند
#مهدی_مرسلی 

جای پا

مانده است روی برف، دو تا جای پای ژرف
مردی بزرگ رفته از این راه بس شگرف
در هر قدم امید در پی او می دویده است
عمرش شده تمام به پای بهار صرف
دردی درون سینه او می تپیده است
 مظروف طعنه می زده هی از درون به ظرف
آنقدر سخت بوده که گام از زمین کند،
که مرد گم شده به تمامی درون برف
راه است و رد پای کسی، مرد آنچنان
که بغض کرد و رفت، نیامد ولی به حرف

#مهدی_مرسلی

برای ایل و تبارم، تبار یعنی تو
برای شهر دل من، حصار یعنی تو
خزان خزان به امید بهار می‌خشکم
که خسته خسته بخوانم بهار یعنی تو
سکوت بیشه مهتاب و سنگ در برکه
برای شاعر مغرورِ زار یعنی تو
چقدر دوری و دوری بهانه‌ای شده که
هزار بار بگویی، دچار ...یعنی... تو...
نمی شود که بگویی که من . . .ولی . . . اما
همیشه آخر شعر، اعتبار یعنی تو
#مهدی_مرسلی

http://telegram.me/morsali_mehdi