جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳

تلخانه(تلخ ترانه)

دوتا دست و دو تا خنجر

دوتا بازوی نان آور

دو مرد مرده در جنگ و

دو زن در میل یک بستر

نگاهی گنگ و سر در گم

سرودی تلخ و ضجرآور

***

کنارم باش تنهام و ندارم طاقت دوری

سرودم رفته از یاد و نفس هام تنگ و مجبوری

کجایی؟کجایی آخرین تیر و کجایی آخرین سینه؟

چرا دنیام تاریکه؟ چرا چشمام نمی بینه؟

خدا دنیات چه تاریکه؟خورشیدو کجا بردی؟

دو چشمامو چرا بستی، سر عشقم چی اوردی؟

***

.

.

.

"مهدی مرسلی"

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 12:30 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم آبان ۱۳۹۳

به تنهایی با تو مشتاقم و

تو رو تو نبودت نفس می کشم

نبود تو تنها دلیل منه

که از زندگیت پامو پس می کشم

به یاد شبایی که دل تنگتم

دلم له له عشقتو می زنه

تموم تو رفت و به جز کودکی

تموم نبود تو سهم منه

منو بو بکش توی دلتنگیات

بذار سینه ات از عطر من پر بشه

بذار خاطراتی که از دست رفت

رو گلهای روح تو پروانه شه

تو رو دوست دارم به هر قیمتی

تو هر حال زار و به هر زحمتی

تو تو خوابی و من همش فکرتم

چرا عاشق تو شدم ؟ لعنتی!!!

3/8/93 مهدی مرسلی ساعت 23:40

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:43 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۳

دیو و دلبر

نوشته ای متعلق به زمانی که حالم اصلاً خوب نبود

شکسته پای و غزلخوان و سر به زیر تبر
دل از نگفته کباب است و چشم از غم تر
به انتظار نشستم مگر ز راه آید
مرگ دلهره آور، در غمین بستر
غزل، غزل نمی شود و شعر، شعر ولی
دلم به شعر سرودن نمی سپارد سر
کنار دست عزیزان، عذاب، غم، گریه
به پیش خویش غمین از شکستنی دیگر
نگاه، مات به کاغذ، قلم نشسته به گل
امید مهر نمانده است از سر و همسر
منم و خستگی و گیجی و فقط دو فنجان چای
سری که درد کشد، دم نیاورد آخر
دو پای بسته و دستان خسته و قلمم
زتنگ چشمی خود مانده زیر خاکستر
نه می شود بنویسم، نه می شود که بگریم
میان گریه و شعر است مرگ را معبر
نه پای آمدنش هست، نه زمان درنگ
برای لحظه ی آخر نمی کنم لب تر
مرددم چه بگویم، چه می شود یعنی؟
حضور دائم و غمگین دیو با دلبر
"مهدی مرسلی"

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:28 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۳

نوشته ای از تاریخی نامعلوم و البته حالی نامعلوم تر
قول دادم که کسی را دگر عاشق نکنم
خستگی های تنم نبض دقایق نکنم
قول دادم به خودم باز، پس از رفتن تو
گریه هم کردم اگر ناله و هق هق نکنم
من سر حرف خودم هستم و هستم اما
بی تو من با چه امیدی و چرا دق نکنم
مانده ام پشت در دوستیت دست به در
چه کنم در بزنم یا که نه تق تق نکنم
فقط این دلخوشی مختصرم مانده به دل
که خودم را به کسی غیر تو لایق نکنم
پیکرم را بنهم بر سر یک موج بلند
غرق عشق تو شوم، میل به قایق نکنم
گاه با من دل من مویه کند یارم کو؟
چه کنم؟ گوش به این یار منافق نکنم؟
"مهدی مرسلی"

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:45 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳

بترس از ناله های من

چنین می خواند

خروس در قفس زنجیر

خروس در قفس من خسته ام از روزمرگی ها

بخوان ای مرد قبل از لحظه ی پایان

درون چشم هایم حلقه بسته اشک

دلم می لرزد از این ناله ی محزون

به هر ناله زنی بر مغز من پتکی

که این پایان محتوم تمام مردسانان است

خروس من، سفید سرخگون

اکنون سر سبزت به پاداش تمام ناله های تلخ و ترس آور

به روی خاک افتاده است

و تو بسمل به رقصت ایستادی

رنگ رنگ و شاد

خروسی بی سر و رقصی چنین

نخوان دیوانه ام کردی

خروس رو سفید پای در زنجیر . . .

مهدی مرسلی 6/6/93

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 0:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۳

شعر تفننی

آسان لمیده ام و سقف، چتر برگ
در زیر آسمان که نمی ساخت جز به مرگ
تنهایی و سکوت و صدای دو کودک و
فکری که درد می کند از بارش تگرگ
"مهدی مرسلی"

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 0:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۳

این نوشته احتمالا متعلق به من باشه! تحت تاثیر دو کتاب از ادگار آلن پو و خولیا کورتازار

زمان سپید

زمین سپید

آسمان سپید

مهی غلیظ نشسته در میان مان سپید

همه جا را سپیدی گرفته

نه راه پیداست،

نه دیوار،

نه در کامیونی پر از شراب سپید سر چهار راه واژگون شده

رقصندگان مرگ راننده را جشن گرفته اند

سپیدی را بالا می آورند

پلیس های محافظ می رقصند

نفس که می کشیم مست نه، مسخ می شویم

پله های دیوان خانه گم شده اند در مه

برای بالا رفتن از آنها که افتاده اند پله می سازیم

در نیست از دیوار آنها که می رقصند بالا می رویم

و خطابه ای سنگین در مدح سپیدی می سرایم -و دشمنی با سیاهی-

در این مه شرابی سپید

با هر نفس مست

مست تر و مست تر از همیشه

ما جاودانه ایم!

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 0:18 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۳

زرد

به جان کندنی آمد از راه مرد

به پاهای خسته فرو ریخت درد

نگاهش به خاکی که بر شانه داشت

و خاکی که بر سر نبایست کرد

هجوم غلیظ سرنگی به رگ

و دردی به پایان یه یک درد سرد

و پایان دنیای پر درد او

شقیقه، تپش، دلهره، رنگ زرد

سرش روی خاک و نگاهش به هیچ

و سرباز جان داد قبل از نبرد

"مهدی مرسلی" 93/3/30

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 14:7 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۳

ریشه

دوست دارم مثل پرندگان آواز بخوانم پرواز کنم

هرجا که خواستم لانه بسازم

دوست دارم مثل گله ی گوزن سرازیر شوم

طبل زمین زیر پاهایم

مثل رود پیچ و تاب خوران

در سینه کش کوه و زیر پای درختان آوازخوان و عشوه گر سر بخورم

اما . . .

من درختم در پای این کوه ریشه دارم

ریشه ام مرا به خاکم پیوند زده است

اگر ایستاده بمیرم هم

در خاک خودم خواهم سوخت

قلم کودکان خاک خودم خواهم شد!

مهدی مرسلی 26/3/93

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۳

بافه ی زندگی

بافه ی بودن شال گردن خاطرات بودن
یا طناب دار نبودن
هر چه باشد، باشد
دروغ راست نمای بودن همین است
برای تحمل بودن
راست یا دروغ خیال باید بافت!
"مهدی مرسلی"

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 14:55 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر