دوشنبه شانزدهم تیر 1393

شعر تفننی

آسان لمیده ام و سقف، چتر برگ
در زیر آسمان که نمی ساخت جز به مرگ
تنهایی و سکوت و صدای دو کودک و
فکری که درد می کند از بارش تگرگ
"مهدی مرسلی"

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 0:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم خرداد 1393

این نوشته احتمالا متعلق به من باشه! تحت تاثیر دو کتاب از ادگار آلن پو و خولیا کورتازار

زمان سپید

زمین سپید

آسمان سپید

مهی غلیظ نشسته در میان مان سپید

همه جا را سپیدی گرفته

نه راه پیداست،

نه دیوار،

نه در کامیونی پر از شراب سپید سر چهار راه واژگون شده

رقصندگان مرگ راننده را جشن گرفته اند

سپیدی را بالا می آورند

پلیس های محافظ می رقصند

نفس که می کشیم مست نه، مسخ می شویم

پله های دیوان خانه گم شده اند در مه

برای بالا رفتن از آنها که افتاده اند پله می سازیم

در نیست از دیوار آنها که می رقصند بالا می رویم

و خطابه ای سنگین در مدح سپیدی می سرایم -و دشمنی با سیاهی-

در این مه شرابی سپید

با هر نفس مست

مست تر و مست تر از همیشه

ما جاودانه ایم!

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 0:18 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام خرداد 1393

زرد

به جان کندنی آمد از راه مرد

به پاهای خسته فرو ریخت درد

نگاهش به خاکی که بر شانه داشت

و خاکی که بر سر نبایست کرد

هجوم غلیظ سرنگی به رگ

و دردی به پایان یه یک درد سرد

و پایان دنیای پر درد او

شقیقه، تپش، دلهره، رنگ زرد

سرش روی خاک و نگاهش به هیچ

و سرباز جان داد قبل از نبرد

"مهدی مرسلی" 93/3/30

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 14:7 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393

ریشه

دوست دارم مثل پرندگان آواز بخوانم پرواز کنم

هرجا که خواستم لانه بسازم

دوست دارم مثل گله ی گوزن سرازیر شوم

طبل زمین زیر پاهایم

مثل رود پیچ و تاب خوران

در سینه کش کوه و زیر پای درختان آوازخوان و عشوه گر سر بخورم

اما . . .

من درختم در پای این کوه ریشه دارم

ریشه ام مرا به خاکم پیوند زده است

اگر ایستاده بمیرم هم

در خاک خودم خواهم سوخت

قلم کودکان خاک خودم خواهم شد!

مهدی مرسلی 26/3/93

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم خرداد 1393

بافه ی زندگی

بافه ی بودن شال گردن خاطرات بودن
یا طناب دار نبودن
هر چه باشد، باشد
دروغ راست نمای بودن همین است
برای تحمل بودن
راست یا دروغ خیال باید بافت!
"مهدی مرسلی"

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 14:55 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هشتم خرداد 1393

دلتنگی

خیره به چشم مرد ریش ریش قالی

تنها نشسته ام

بر فرش خط خط کاغذ برای خویش

از هیچ واژه های مبهم و در هم نوشته ام

مبهوت مانده ام که کجای مجال من

وقتی برای زیستن و گریه کردن است

تنها نشسته ام و خانه خالی است

چشمم به روی نقش زن روی قالی است

نه فرصتی است برای نوشتن و

نه گریه های ممتد من را مجالی است

در کور راه شگفتی که زندگی است

هر لحظه وقت سقوطی خیالی است

 

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 21:15 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی و یکم فروردین 1393

تنهاییم را با خودم در کیسه دارم

تنهاترین تنهایی متروک وارم

با دستهای خسته و چشمان گریان

پلکان اشک آلود بر هم می گذارم

بگذار بعضی حرف ها ناگفته باشند

از گفتن ناگفتنی ها شرم دارم . . .

"مهدی مرسلی"

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 22:49 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم اسفند 1392

تنهایی

موسی تقصیری نداشت . . .

تنها که می شوم

دیوارها هم مرا می خوانند

کجا پنهان شده ای

ای آتش رسته بر درخت "من"


برچسب‌ها: موسی, تنهایی, خدا, آتش
نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 0:16 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم بهمن 1392

تا صبح گریه کرده بود

فلق

چشم های سرخش گفت!

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:37 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم بهمن 1392

خنده

میان حال و اکنون مانده ام درگیر و سردرگم

دلم می خواست بین امشب و امشب

میان بغض من با من

میان ترس تو با ترس م

یان لحظه های حال من حال

میان این همه تردید

میان انتخاب آنچه می بینم و باید دید

میان . . .

            بگذریم . . .

                           اما . . .

میان این همه تلخی

چه می شد لحظه ای می شد

برای لحظه ای خندید . . . !

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:23 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر