شنبه سوم آبان 1393

به تنهایی با تو مشتاقم و

تو رو تو نبودت نفس می کشم

نبود تو تنها دلیل منه

که از زندگیت پامو پس می کشم

به یاد شبایی که دل تنگتم

دلم له له عشقتو می زنه

تموم تو رفت و به جز کودکی

تموم نبود تو سهم منه

منو بو بکش توی دلتنگیات

بذار سینه ات از عطر من پر بشه

بذار خاطراتی که از دست رفت

رو گلهای روح تو پروانه شه

تو رو دوست دارم به هر قیمتی

تو هر حال زار و به هر زحمتی

تو تو خوابی و من همش فکرتم

چرا عاشق تو شدم ؟ لعنتی!!!

3/8/93 مهدی مرسلی ساعت 23:40

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:43 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم مهر 1393

دیو و دلبر

نوشته ای متعلق به زمانی که حالم اصلاً خوب نبود

شکسته پای و غزلخوان و سر به زیر تبر
دل از نگفته کباب است و چشم از غم تر
به انتظار نشستم مگر ز راه آید
مرگ دلهره آور، در غمین بستر
غزل، غزل نمی شود و شعر، شعر ولی
دلم به شعر سرودن نمی سپارد سر
کنار دست عزیزان، عذاب، غم، گریه
به پیش خویش غمین از شکستنی دیگر
نگاه، مات به کاغذ، قلم نشسته به گل
امید مهر نمانده است از سر و همسر
منم و خستگی و گیجی و فقط دو فنجان چای
سری که درد کشد، دم نیاورد آخر
دو پای بسته و دستان خسته و قلمم
زتنگ چشمی خود مانده زیر خاکستر
نه می شود بنویسم، نه می شود که بگریم
میان گریه و شعر است مرگ را معبر
نه پای آمدنش هست، نه زمان درنگ
برای لحظه ی آخر نمی کنم لب تر
مرددم چه بگویم، چه می شود یعنی؟
حضور دائم و غمگین دیو با دلبر
"مهدی مرسلی"

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:28 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393

نوشته ای از تاریخی نامعلوم و البته حالی نامعلوم تر
قول دادم که کسی را دگر عاشق نکنم
خستگی های تنم نبض دقایق نکنم
قول دادم به خودم باز، پس از رفتن تو
گریه هم کردم اگر ناله و هق هق نکنم
من سر حرف خودم هستم و هستم اما
بی تو من با چه امیدی و چرا دق نکنم
مانده ام پشت در دوستیت دست به در
چه کنم در بزنم یا که نه تق تق نکنم
فقط این دلخوشی مختصرم مانده به دل
که خودم را به کسی غیر تو لایق نکنم
پیکرم را بنهم بر سر یک موج بلند
غرق عشق تو شوم، میل به قایق نکنم
گاه با من دل من مویه کند یارم کو؟
چه کنم؟ گوش به این یار منافق نکنم؟
"مهدی مرسلی"

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:45 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم شهریور 1393

بترس از ناله های من

چنین می خواند

خروس در قفس زنجیر

خروس در قفس من خسته ام از روزمرگی ها

بخوان ای مرد قبل از لحظه ی پایان

درون چشم هایم حلقه بسته اشک

دلم می لرزد از این ناله ی محزون

به هر ناله زنی بر مغز من پتکی

که این پایان محتوم تمام مردسانان است

خروس من، سفید سرخگون

اکنون سر سبزت به پاداش تمام ناله های تلخ و ترس آور

به روی خاک افتاده است

و تو بسمل به رقصت ایستادی

رنگ رنگ و شاد

خروسی بی سر و رقصی چنین

نخوان دیوانه ام کردی

خروس رو سفید پای در زنجیر . . .

مهدی مرسلی 6/6/93

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 0:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم تیر 1393

شعر تفننی

آسان لمیده ام و سقف، چتر برگ
در زیر آسمان که نمی ساخت جز به مرگ
تنهایی و سکوت و صدای دو کودک و
فکری که درد می کند از بارش تگرگ
"مهدی مرسلی"

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 0:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم خرداد 1393

این نوشته احتمالا متعلق به من باشه! تحت تاثیر دو کتاب از ادگار آلن پو و خولیا کورتازار

زمان سپید

زمین سپید

آسمان سپید

مهی غلیظ نشسته در میان مان سپید

همه جا را سپیدی گرفته

نه راه پیداست،

نه دیوار،

نه در کامیونی پر از شراب سپید سر چهار راه واژگون شده

رقصندگان مرگ راننده را جشن گرفته اند

سپیدی را بالا می آورند

پلیس های محافظ می رقصند

نفس که می کشیم مست نه، مسخ می شویم

پله های دیوان خانه گم شده اند در مه

برای بالا رفتن از آنها که افتاده اند پله می سازیم

در نیست از دیوار آنها که می رقصند بالا می رویم

و خطابه ای سنگین در مدح سپیدی می سرایم -و دشمنی با سیاهی-

در این مه شرابی سپید

با هر نفس مست

مست تر و مست تر از همیشه

ما جاودانه ایم!

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 0:18 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام خرداد 1393

زرد

به جان کندنی آمد از راه مرد

به پاهای خسته فرو ریخت درد

نگاهش به خاکی که بر شانه داشت

و خاکی که بر سر نبایست کرد

هجوم غلیظ سرنگی به رگ

و دردی به پایان یه یک درد سرد

و پایان دنیای پر درد او

شقیقه، تپش، دلهره، رنگ زرد

سرش روی خاک و نگاهش به هیچ

و سرباز جان داد قبل از نبرد

"مهدی مرسلی" 93/3/30

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 14:7 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393

ریشه

دوست دارم مثل پرندگان آواز بخوانم پرواز کنم

هرجا که خواستم لانه بسازم

دوست دارم مثل گله ی گوزن سرازیر شوم

طبل زمین زیر پاهایم

مثل رود پیچ و تاب خوران

در سینه کش کوه و زیر پای درختان آوازخوان و عشوه گر سر بخورم

اما . . .

من درختم در پای این کوه ریشه دارم

ریشه ام مرا به خاکم پیوند زده است

اگر ایستاده بمیرم هم

در خاک خودم خواهم سوخت

قلم کودکان خاک خودم خواهم شد!

مهدی مرسلی 26/3/93

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم خرداد 1393

بافه ی زندگی

بافه ی بودن شال گردن خاطرات بودن
یا طناب دار نبودن
هر چه باشد، باشد
دروغ راست نمای بودن همین است
برای تحمل بودن
راست یا دروغ خیال باید بافت!
"مهدی مرسلی"

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 14:55 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هشتم خرداد 1393

دلتنگی

خیره به چشم مرد ریش ریش قالی

تنها نشسته ام

بر فرش خط خط کاغذ برای خویش

از هیچ واژه های مبهم و در هم نوشته ام

مبهوت مانده ام که کجای مجال من

وقتی برای زیستن و گریه کردن است

تنها نشسته ام و خانه خالی است

چشمم به روی نقش زن روی قالی است

نه فرصتی است برای نوشتن و

نه گریه های ممتد من را مجالی است

در کور راه شگفتی که زندگی است

هر لحظه وقت سقوطی خیالی است

 

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 21:15 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر