X
تبلیغات
شعر، فریاد، رهایی

یکشنبه سی و یکم فروردین 1393

تنهاییم را با خودم در کیسه دارم تنهاترین تنهایی متروک وارم با دستهای خسته و چشمان گریان پلکان اشک آلود بر هم می گذارم بگذار بعضی حرف ها ناگفته باشند از گفتن ناگفتنی ها شرم دارم . . . "مهدی مرسلی"
نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 22:49 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم اسفند 1392

تنهایی

موسی تقصیری نداشت . . .

تنها که می شوم

دیوارها هم مرا می خوانند

کجا پنهان شده ای

ای آتش رسته بر درخت "من"


برچسب‌ها: موسی, تنهایی, خدا, آتش
نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 0:16 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم بهمن 1392

تا صبح گریه کرده بود

فلق

چشم های سرخش گفت!

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:37 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم بهمن 1392

خنده

میان حال و اکنون مانده ام درگیر و سردرگم

دلم می خواست بین امشب و امشب

میان بغض من با من

میان ترس تو با ترس م

یان لحظه های حال من حال

میان این همه تردید

میان انتخاب آنچه می بینم و باید دید

میان . . .

            بگذریم . . .

                           اما . . .

میان این همه تلخی

چه می شد لحظه ای می شد

برای لحظه ای خندید . . . !

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام دی 1392

شعر

یک مرد دارد شعرهای مرده می خواند

یک مرده دارد شعرهای مرگ می خواند

یک مرگ دارد شعر مرد مرده می خواند

یک مرد مرده شعرهای مرگ می خواند

فرقی ندارد مرگ، مرگ و زندگی مرگ است

ققنوس دارد شعر بی برگشت می خواند

"مهدی مرسلی"

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 0:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم دی 1392

چگونه است حال تک درختی که در زمستان به گل نشسته است؟


چگونه است حال تک درختی

                                 که

                                       در زمستان به گل نشسته است؟


نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 12:26 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم دی 1392

آرام شو
آرام باش
نمی خواهم بشورانمت
آخر این رود بزرگ
                     دیواری بزرگتر است!

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 12:18 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم آذر 1392

ترجمه

و من خودم را قربانی شعر کردم

و شعر قربانی من شد

و من خودم را قربانی آسمان کردم

و آسمان قربانی من شد

و من خودم را قربانی باد کردم

و باد قربانی مرا پذیرفت و آن را به آسمان بخشید

و من خودم را قربانی زنان کردم

و زنان قربانی من شدند

و من خودم را قربانی زخم کردم

و زخم قربانی من شد

و من خودم را قربانی امید کردم

و امید قربانی مرا پذیرفت

و آن را به زخم بخشید

و من خودم را قربانی شراب کردم

و شراب قربانی من شد

و من خودم را قربانی نور شمع کردم

و شمع روشناییش را به من داد

و من خودم را قربانی حافظه ام کردم

و حافظه ام قربانی مرا پذیرفت

و آن را به نور شمع داد

و من خودم را قربانی آهنگ کردم

و آهنگ قربانی من شد

و من خودم را قربانی درخت کردم

و درخت قربانی من شد

و من به خودم را قربانی تحول کردم

و تحول قربانی مرا پذیرفت

و آن را به درخت بخشید

و من خودم را قربانی سکوت کردم

و سکوت قربانی من شد

و من خودم را قربانی نور کردم

و نور قربانی من شد

و من خودم را قربانی شب کردم

و شب قربانی مرا پذیرفت

و آن را به ستاره گان بخشید

شعر :هاوارد آلتمن ترجمه آزاد: مهدی مرسلی


In Vino Veritas
by Howard Altmann


And I gave myself to the poem. 
And the poem gave to me. 
And I gave myself to the sky. 
And the sky gave to me.
And I gave myself to the wind. 
And the wind took what I gave 
and passed it to the sky. 
 
And I gave myself to women. 
And women gave to me. 
And I gave myself to the wound. 
And the wound gave to me. 
And I gave myself to hope. 
And hope took what I gave 
and passed it to the wound. 
 
And I gave myself to wine. 
And wine gave to me. 
And I gave myself to candlelight. 
And candlelight gave to me. 
And I gave myself to memory. 
And memory took what I gave 
and passed it to candlelight. 
 
And I gave myself to music. 
And music gave to me. 
And I gave myself to the tree. 
And the tree gave to me. 
And I gave myself to change. 
And change took what I gave 
and passed it to the tree. 
 
And I gave myself to silence. 
And silence gave to me. 
And I gave myself to light. 
And light gave to me. 
And I gave myself to night. 
And night took what I gave 
and passed it to the stars. 
 

 

Copyright © 2013 by Howard Altmann
نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 12:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم آذر 1392

گلدان کنار پنجره ماتت شد
مسحور نگاهت شد و بی تابت شد
افتاد به پای تو و پاپیچ تو شد
تا پیچش خار گرد گل عادت شد

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1392


دل من تنگه،حالم هم خوبه
کنج چشمام یه خرده مرطوبه
روزهای قشنگ من میرن
قلبم هی داره کوبه می کوبه
چهره آدمای دور و برم
مثل بازیگرای محبوبه
نقش های درست و دلخواه و
جمع هر چیز که کمی خوبه
مات و مبهوت و گنگ و سردرگم
راه می رم تو راه و مخروبه
موندم آخر کجا باید برسم
زندگیم مثل رفتن جوبه
حالم از این نوشتنم بدشد
دلم از نانوشتن آشوبه
مست افتادم از شرابی که . . .
گور بابای هر چی مشروبه . . .
"م. سهیل"

نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در 23:24 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر